تبليغاتX
بانو

بانو

خودشناسی. زندگی. عشق. عرفان.

سخناني از استاد دكتر الهي قمشه اي

دوست

 بهترین دوست کسی است که یادآورباشد از کسی که از یادمان رفته،بقیه دوستی ها هم به درد نمی خورندچون دوستیهایی اند بر مبنای نیازمندیهای این عالم و موقت به اندازه دوام آن نیازمندیها،ولی اگر بر این مبنا با هم دوست شدید که هر دو یک معشوق دارید که تا بینهایت باید با هم برویدهیچگاه از هم جدا نمی شوید،آنچنان رفیقی را بایدخواستار باشد انسان مثل پیر مغان که دائما یادآورنده باشد و بشناسد درد انسان را و اگر دردی هم ندارد در او آن درد عشق را ایجادکند  

 

دنیا

انتظار مسافر از خودتان داشته باشید وانتظار اینکه در یک جایی آسایش داشته باشید نیست اینجا محل عبور ماست ودر فکر اینکه اینجا استقراری پیدا کنید نباشیدودر فکر این باشید که اینجا چه چیزهای قیمتی ای هست که آنها را بردارید

وضعیت ما در این دنیا مثل کسی است که خانه اش را فروخته و مهلتی چند وقته به او دادند تا خانه را تخلیه کند

 ل گل وخار عالم

 گل و خار این عالم مثل هم می مانند و گلها خطرناکترند اتفاقا،  پاس خارها را باید داشت، گاهی اوقات هست که انسان باید از آن خارها و از آن زخم زبانها که به او زدند و از آن ناکامی ها و نامرادی ها که در پیشرفت امور دنیوی داشته و از همه آن حسودانی که سنگ انداختند، از همه آنها باید برود و تشکر کند؛یکی می گفت: همین ها که به من لگد زدند همینها بودند که ازشر دنیا خلاصم کردند

 

فراق

 اگر کسی رادچار فراق کنید به فراق مبتلایتان می کنند، فکر هم نکنید که چه فراقی؟ فراقهایی در عالم هست که انسان به ذهنش خطور نمی کند انسان را  به فراق از پروردگارش به فراق از عزیزترین فردش مبتلا می کنند کسی که به آن عزیزترین عزیز رسیده باشد وبه کسی که هوالعزیز،یعنی عزیز فقط اوست رسیده باشدچطور می تواند فراق او را تحمل کند ،ما فراق موجودی که دو روز پیش ما بوده را سخت است که تحمل کنیم آن وقت فراق آن کسی که به تنهایی جان جهان است تحمل فراق او چقدر باید سخت باشد

عامل عشق

 اگرشمامطمئن شدید یکی شما را دوست دارد ،عاشق اومی شوید اگربفهمیم یکی دلش درهوای ماست ،این خودش عامل عشق است ،به خصوص عشق حقیقی وقتی فهمیدیم خدا ما را دوست داردطبیعی است که عاشق او می شویم

 

 زندگی

عده اي از مردم هرگز زندگي نمي كنند و زندگي را يك مسابقه دو مي دانند و مي خواهند هرچه زودتر به هدفي كه در افق دوردست است دست يابند و متوجه نمي شوند كه آن قدر خسته شده اند كه شايد نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پايان خط مي بينند . در حالي كه نه به مسير توجه داشته اند و نه لذتي از آن برده اند . دير يا زود آدم پير و خسته ميشود درحالي كه از اطراف خود غافل بوده است . آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و اهداف هم برايش بي تفاوت ميشود و فقط او مي ماند و يك خستگي بي لذت و فرصت و زماني از دست رفته و به دست نخواهد آمد.............................

درست است ما به اندازه خاطرات خوشي كه از ديگران داريم آنها را دوست داريم و به آنها وابسته ميشويم . هرچه خاطرات خوشمان از شخصي بيشتر باشد علاقه و وابستگي ما بيشتر ميشود . پس هر كسي را بيشتر دوست داريم و مي خواهيم كه بيشتر دوستمان بدارد بايد برايش خاطرات خوش زيادي بسازيم تا بتوانيم در دلش ثبت شويم..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 13:17  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

سخناني از استاد دكتر الهي قمشه اي

شيطان

 ماشخصا وظيفه اي نداريم كه با شيطان خصومتي داشته باشيم وكينه اي ازاوبه دل بگيريم فقط چون  خداونداورالعن كرده ما هم اورالعن مي كنيم ؛وگرنه خيلي خوب است كه يكي هست كه ادعاهاي بي معني مارارسواكند ،شيطان الزام نمي كندبلكه افشا مي كندوكارشيطان افشاگري است ،شيطان يك مقدارعلف دستش مي گيردو مي آوردجلوي دهان آدمها ،اگركسي قاپ زدوعلف را خورد معلوم است كه خوداودرعالم بهايم بوده وگرنه اگرانسان باشد كه علف نمي خورد،شيطان قادرنيست كسي را اجباركند،نه نبي اجبارمي كندونه شيطان "لااكراه في الدين"ولي شيطان آشكارمي كند،شيطان مي آيدجلوي انسان ووسوسه مي كند ومعلوم مي كندكه تودروغ گفتي كه من خداپرستم ودلم پيش خداست بلكه دلت پيش غيرخداست ،توحيدت را نفي مي كندتامتوجه شوي موحدنيستي وبروي وتوحيدواقعي رابدست بياوري؛اين كه خداوندشيطان را گذاشته در عالم براي خيرماست تاماراهرلحظه متوجه كند،شما مي توانيدخودتان رالحظه به لحظه باشيطان آزمايش كنيد،آيا خيرانسان اين نيست كه يك دستگاهي داشته باشدكه نشان دهدفشارخون او بالاست يا پايين است وخطرمرگ براي انسان است،شيطان آزمون ومحك همه عالم هستي است،همه ادعاهاي باطل وبيخودي را رسوا مي كند،به همين جهت هم شيطان گفته كه بامخلصين كاري ندارم"الاعبادك الله المخلصين"چون عبادمخلص همه آزمايش هارا باموفقيت سپري كردندوقبول شدند

 

مرگ

  بعضي هامعتقدندعامل همه بيماريهاي رواني ترس ازعدم است، مامي ترسيم كه نكندنيست شويم نگراني مرگ حرص توليدمي كندهزارمشكل توليدمي كنداين كه مامي ميريم وبعدش هم خبري نيست وبه كلي نابودمي شويم ،اين خودش عامل بيماري است. اول انسان ازپيري مي ترسدبه محض اينكه ازمرگ نگراني پيداكرد فكرمي كند كه زمان گذشت چه كاركنم دارم پيرمي شوم وبعدش هم مرگ مي آيد شروع مي كند ازپيري ترسيدن ازمقدمات وآثارمرگ شروع مي كندبه ترسيدن امايك مرتبه يك رسول گرامي اي مي آيدوآيه اي مي آوردكه" ام حسبتم اناخلقناكم عبثا "،چقدرساده لوحي است كه انسان فكركندخدااورابااين حكمت ومعرفت آفريده براي اينكه بزندوخرابش كند، مرگ فقط يك انتقال است ازيك جايي به جاي ديگر ، درهيچ جاي قرآن گفته نشده است كه انسان فنامي شودواين تفكرفناراشيطان درذهن انسان وسوسه مي كندومي گويد كه مرگ نزديك است بروهركاري كه مي خواهي بكن ومرگ رابه عنوان فنامعرفي مي كندوگرنه درقرآن اصلاچنين چيزي نيست وقتي كه صحبت از مرگ هست صحبت از انتقال است وگفته شده  كه "مرگي كه ازآن فرارمي كنيد ملاقات مي كندشمارا" يعني شماهستيد ومرگ را ملاقات مي كنيدو بامرگ سلام عليك مي كنيد؛يك شاعرانگليسي مكالمه اي رابيان كرده بين انسان ومرگ كه مرگ به انسان مي گويدخاك بشووبميرونابودبشووانسان جواب مي دهدكه قراراين نبوده بلكه اين قرارمربوط به خاك بوده كه خاك به خاك بايدبرگرددنه روح ولباس تن رادرمي آوردوپرت مي كندجلوي مرگ و مي رود            

 

بخشش

گناه يعني نقصان ومحوكردن گناه يعني رسانيدن كسي از مرتبه نقصان به كمال؛

اگركسي راكه خطايي ازاو سرزده راخواستيدببخشيديك راه آن اين است كه به اوبگوييد تورابخشيدم واورارها كنيد،ولي يك راه ديگرآن اينست كه آن نقصاني كه دراوهست كه به سبب آن نقصان اين بي ادبي وظلم دراوحادث شده است راازاوبگيريد وتبديل به كمال كنيدواين بهترين راه بخشش است

  

بازي دنيا

 اين عالم عالم بازي هاست وعالمي است كه بيشترمردم به حقيقتش نمي رسندوبه بازي تاآخرش مشغول مي شوندوهركدام يك نوع بازي اي مي كنند، يك عده مذهب بازي مي كنند  يك عده دوست بازي مي كنند يك عده هنربازي مي كنند يك عده عتيقه بازي مي كنند وهركدام به يك بازي اي مشغول هستند وبه حق مشغول نيستند ،حتي كتاب بازان هم "كمثل الحماريحمل اسفارا "كتاب مي خرند جلدمي كنندپهن مي كنند جمع مي كنند  وكتاب باز هستند ؛حتي عده اي دين را وسيله بازي قرارمي دهند ودين بازودين فروش هستند و نه ديندارولي يك وقتي مي فهمند كه سوداي خام بوده وهيچ چيز نيست؛اما اگرخواستيدبازي كنيدبازي عشق را انتخاب كنيدكه به تعبيرهندي هايعني بازي آگاهي جهاني ونه اين آگاهي محدود وتيره كه درهمه انسانها هست،وصل بشويدبه آن آگاهي  مطلق وبرسيدبه ديدارآن صورت جهاني؛

  جهان عشق است وديگرزرق سازي                    همه بازي است الاعشق بازي    

 

توبه

 توبه حقيقي يعني عبورازيك مرتبه اي به مرتبه ديگر وتوبه اين نيست كه بگويي من فلان كارراديگرانجام نمي دهم

بلكه توبه اينست كه اگرآن گناه رابه خاطرآوردي ،ظلمي كرده بودي يا ناسزايي گفته بودي يا غيبتي كردي و به يادت آمداين مساله ، حلاوتش زير زبانت نيايد ، چون هرگناهي يك حلاوتي دارد و انسان وقتي يك گناهي مي كند به سبب حلاوتش آن گناه را انجام مي دهد، اگر آن گناه رابه يادآوردي وحلاوتش زيرزبانت نيامد بلكه مرارت وتلخي آن زيرزبانت آمد معلوم مي شود كه به يك درجه كاملتري رسيدي وذائقت درست شده به يك كمالي رسيده اي

 

حقيقت انسان

  ،انسان ازنظركردن درذات خودش درك مي كندكه من اين بدن نيستم چون اكثراوقات ما غافليم ازبدن واصلاتوجهي نداريم به بدن  بيشتراوقات مادرسوداهاي خودمان هستيم اگرشب است به خواب واگر روزاست به سوداي عالم گرفتاريم پس چطوراست كه خودمان را ادراك مي كنيم؟ اگرما اين بدن هستيم هرلحظه كه خودمان را ادراك مي كنيم بايدسروكله اين بدن پيدابشود چون نمي شودكه  گل را كه حقيقتش چيزي نيست جز ساقه وگلبرگها وبرگها را تصوركنيدولي هيچ چيزي ازاجزايش نيايدجلوي نظرتان، شما گل را تصوركنيدمي بينيدكه به هرحال يا برگش مي آيد يا ساقه اش ميآيد يا گلبرگش ،چون گل غيرازاين چيزي نيست اگرشماهم غيرازاين بدن چيزي نيستيد،چرااين همه كه خودتان را ادراك مي كنيد ومي فهميد كه خوشبخت هستيد يا نه غمگين هستيد يا نه دردداريديا نه ،چرااينها هيچ كدام متضمن ادراك هيچ جزئي از اجزاي بدنتان نيست پس ازاين آيه كه وفي انفسكم افلا تبصرون خيلي چيزها درك مي كنيد ازجمله اينكه ما اين بدن نيستيم

 

عشق من

 دراين عالم هرصدايي كه مي شنويد صداي عشق من است اگربلبل داردآوازمي خواندمي گويدعشق من،هرحركتي درعالم هست حركتش به طرف عشق من است واين راهم شماداريدميشنويدلحظه به لحظه وهم داريدمي گوييدمنتهامراتب عشق متفاوت است يك كسي عشق من اوهدف بلندي است يكي عشق من اوكتاب است ويكي يك محبوبي است ولي همه اين صداي عشق من را هم دارندمي گويند وهم مي شنوند، مهمترين چيزي كه آدم دراين عالم دلش مي خواهد بشنود،همان صداي عشق من است يعني دلش مي خواهد يكي به اوبگويدعشق من وضمناخودش هم دلش مي خواهديك معشوقي داشته باشدكه به اوبگويدعشق من ،اگرمابخواهيم همه هنرهابه كمال برسد اين دوكلمه را هم بايدبگوييم و هم بشنويم اگرمعشوقي نداشته باشدآدم كه صبح كه بلندميشودبه خاطرعشق او كار كند شكوفا نمي شودوتمام استعدادي كه دروجودش هست بارورنمي شود،وقتي آدم گوش مي كندوميبيندكسي نمي گويدبه اوعشق من خلقش تنگ مي شودچون محبوب ترين چيزنزدماهمين صداي عشق من است واگرآدم محبوب نباشدخوشبخت نيست واگربخواهدمحبوب شود بايد زيبايي وكمال كسب كند ودائماكاركندتاجمالي وكمالي كسب كند ومحبوبيت انسانهامال هارموني وتناسباتي است  كه كسب مي كنند

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:37  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

دو چيز را هميشه فراموش كن:

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند

  هميشه به ياد داشته باش:

در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار

در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار

در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار

 دنيا دو روز است:

يك با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد

به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد

به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

 

دو چيز را از هم جدا كن:

عشق و هوس

چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.

 در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.

  چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟

 بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.

 هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق

به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

  منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

 تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

  لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

 و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

 و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

  ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

 مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

 مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

  چرا که ما هر دو انسانيم.

    اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

  تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

  قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

  دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

  حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

  دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

  چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

  من قابل ستايشم و تو هم.

  يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

  به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

  نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:5  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

رومی و جان جهان

از : دکتر نهضت فرنودی - روانشناس بالینی 07/10/2007 06:52:00

عجوبه ای که نه فقط از نوادر زمانه ی خود، بلکه از نادر متفکرین همه زمانها می باشد.او بر خلاف ردای آستین گشادی که می پوشید، شوریده ای بود از سرمستان وادی عشق و رقصنده ای شیدا در ساحت دلباختگان حقیقت.  بر خلاف سماعی که میگذاشت، پرهیزکاری بود به غایت با تقوی، که اگر چه در زاهدان دین فقاهتی پرورش یافته بود، در یک تحول و استحاله روحانی و معنوی که اکسیر «عشق» سبب سازش بود،پوسته تنگ شریعت را شکافت و به جمع وارستگان غیر عبوس پیوست و به شیوه ای غیر متعارف فریاد بر آورد: ما زقران مغز رابرداشتیم      پوست را نزد سگان بگذاشتیم
در مورد آثار مولوی و زندگی نامه او سخنرانان دیگر مطالب نسبتا کاملی بیان داشتند و ضرورتی به تکرار آن نیست، لذا تمرکز من بیشتر بر نقش افکار مولانا در شناخت مسیر تکامل انسان و موانع طی طریق در این پویش هستی گرایانه است و سهم او در بیداری وجدان کیهانی انسان امروز.
دکتر شفعیی کدکنی در کتاب غزلیات شمس می نویسد:«تجلیات عاطفی شعر هرشاعری، سایه ای از منِ اوست، که خود نموداری است ازسعه ی وجودی او و گسترشی که در عرصه فرهنگ و شناخت هستی دارد.  عواطف برخی ازشاعران، مثلا شاعران درباری، از «من» محدود و حقیری سرچشمه می گیرد و عواطف شاعران بزرگ  از «من» متعالی.
اما افاق عاطفی مولوی به گستردگی ازل تا ابد و اقالیم اندیشه او به فراخای هستی است و امور جزیی و میاندست در شعرش کمترین انعکاسی ندارد.جهان بینی او پوینده و نسبت به هستی وجلوه های آن روشن است.
مولانا در یک سوی وجود، جانِ جهان رامی بینید و در سوی دگر جهان را. در فاصله بین جهان و جان، جهان است که انسان حضور خود را در کائنات تجربه می کند.»
مولوی در تجربه  ملاقات خود با شمس که خود حدیث  پر رمز و رازی است، عشق را تجربه می کند و تردیدی نیست که عشق او به شمس در حقیقت عشق اوست به انسان کامل.
اینکه شمس در ملاقات خود با مولانا چه کرد؟  تفسیرهای بیشماری وجود دارد، ولی آنچه که تردید ناپذیر می نماید تغییر و دگرگونی چشم گیری است که در احوال روحی و شیوه  زیست مولانا پس از ملاقات او با شمس رخ داده است. به بیان خود او:
سجاده نشین با وقاری بودم     با زیچه کودکان کویم کردی
مولانا تمام هویت اکتسابی خود را چون گلبرگهای یک گل، تک تک به باد فنایی می سپرد تا به تخم دانه وجود نزدیک شد و مسیر تکامل را از تخم دانه آغاز کرد.
از مخزن هستی خود و از گنج درون، جسورانه تن به قماری عاشقانه زد و بی دغدغه، هر چه که محبوب از او خواست بی تکلف به او سپرد و در راه این وصال عاشقانه، هیچ چیز را جز محبو ب عزیز نشمرد.
همین جسارت و ایثار در راه تجربه عاشقانه سبب گردید که او نه فقط برای زمانه خویش، بلکه برای تمام دورانهای پیش او، یکی از منظم ترین دستگاهای فکری در شناخت انسان و جایگاه عظیم او درجهان هستی را بوجود آورد. او سیرتکامل انسان را قرنها قبل از تئوری تکامل «داروین» دید و به جانداری تمام عالم و جنبش ذرات هستی پی برد.
از جمادی مُردم و نامی شدم واز نما مُردم به حیوان سر زدم مُردم ازحیوانی و آدم شدم   
پس چه ترسم ؟ کی ز مُردن کم شدم؟حمله ی  دیگر  بمیرم از بشر تا بر آرم ازملائک بال و پر     
بار دیگر ازفلک پّران شوم   و آنچه اندر وهم نآید آن شوم.
جهان مولوی جهانی پویا است و هر روز درحال تحول، و لذا بهمین دلیل است که در قالب فقه سنتی باقی نمی ماند.
او به ناموس جهان و هر آنچه در جهان است چنان باور مند و آشناست که نو شدن را در همه جا و همه چیز می بیند.
هر زمان نو می شود دنیا و ما   بی خبر از نو شدن اندر بقا     عمر هم چون جوی نو، نو می رسد لاکن مستمری می نماید در جسد
آگاهی به اصل این پویایی و اصالت تجربه است که دیوارهای  تعصب و خشکه سری را در نزد او و پیروانش فرو می ریزد و او با همه کس و همه چیز و همه ی باورها سر صلح و دوستی دارد.
به مسجد می رود، به کلیسا می رود و در کنیسا دعُا می گذارد.  برای او راه رسیدن به محبوب یکی بیش نیست و آن راه عشق و مهرورزی است.  او تنها دشمن این رستگاری را خودپرستی و خود بینی و منیّت می داند:
ملت عشق از همه دین ها جداست   عاشقان را ملت  و مذهب خداست
در مبارزه با نفس و رقابت های زمینی و عمری در کارِ گل ِگذراندن و کار دل وانهادن  می گوید:
نردبان این جهان ما و منی است   عاقبت زین نردبان افتادنی است   هر که با لا تر رود ابله  تر است  که استخوان او بدتر خوا هد شکست
در چشم او سیر و تلاش در عالم معنا و تجربه ی عاشقانه است که می توان دست مایه زندگی اش نامید.
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست  تهی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت   نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
مفهوم  زندگی در نهایت این تجربه ی وصال با خالق است از طریق عشق که در مورد مولانا،شمس وسیله این لقاح روحانی است.
بگذارید در اینجا قدری از عرفان فاصله بگیرم و تجربه عشق را از دیدگاه روانشناسی و عصب شناسی عشق دنبال کنم:
بطور خلاصه، و بسیار خلاصه، در مکتب «فرویدی» ها و «نئوفرویدی» ها، بخصوص خانم «مارگریت مالر» که یکی از منظم ترین تئوریهای رشد و تولد روانی انسان رادرغرب ارائه کرده است:
تولد روانی کودک، همزمان با تولد جسمی او صورت نمی گیرد، بلکه طی پنج سال اولیه عمر و چنانچه شرایط ارتباطی کودک با دنیای اطراف او مساعد باشد، پس از گذر از چند مرحله و با علائمی کاملا آشکار، تولد روانی کودک و جدایی و استقلال او ازمادر انجام می پذیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که کودک با یک انرژی روانی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با خودمحوری و خودشیفتگی کامل  Narcissism به دنیا می آید، حدوداً یک ماه اول عمر، تمام انرژی روانی او صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک این دستگاه تازه  کار می شود.
در پایان این یک ماه، کودک نوعی زندگی (همزی گرایانه) را با مادر آغاز می کند. این اولین تجربه ناخود آگاه ارتباط برای کودک است و حالت او را که خود و مادر را یکی می بیند این شعر  به خوبی بازگو می نماید :
بسکه با جان و تنم آمیختی     کس نداند این تو هستی یا منم
این دوران پیوند و وحدت کامل با مادر که بهشت فراهم کودک است حدودشش ماه به طول می انجامد و کودک تحت تأثیر و فشار رشد نورولژیکی و بیداری حواس پنجگانه، از حدود هفت ماهگی پی به جدایی و دوگانگی خود و مادر می برد، که طلایه دار این مرحله رشد، اضطراب جدایی است که آن را   Separation  Anxiety  می گویند.
تعارض شدید درونی کودک که از یک سو مایل به جدایی و استقلال است و از دیگر سو به شدت از این جدایی و رهایی ترس دارد، بسیار شبیه به سرنوشت نیای بهشتی اوست که از طرفی می خواهد میوه ی حرام درخت بینش را آزمایش کند و سرنوشت خود رابه دست بگیرد و از طرفی دیگر از خشم خالق و ترس از تنهایی و ناتوانی، بر خود می هراسد.
شاید شعر مولانا بهترین مفسر حال انسان در این مرحله از رشد شخصیت باشد.
بشنو از نی چون حکایت می کند     از جدایی ها شکایت می کند  کز نیستان تا مرا ببریده اند    از نفیرم مرد و زن نالیده اند

 

بالاخره مراحل جدایی کودک از مادر سپری می شود و کودک، جدایی از نیمه قدرتمند خود (مادر) را با هراس و نگرانی می پذیرد. تضادهای این دوره، چنانچه کودک از وجود مادری مهربان، آگاه و حمایت گر که دنیای درونی او را می فهمد، برخودار باشد، عبور می کند و موجودیت  نوپای لرزان و غیرمطمئن خود را به تدریج به سمت استقلال  و قدرت  می کشاند.
مرجله بعدی «باز سازی ارتباطی است».  دوره ای که «تورم نفس و خود شیفتگی» کودکانه فروکش می کند و کودک از طریق امینت و عشق و احترام به خواسته های خود، احترام گذاشتن  به دیگران را می آموزد. اگر کودک از این مراحل عبور کرد آن وقت استقلال روانی کودک، سبب می شود که او از جدایی خود از دیگران رنج نبرد و تفاوتهای جسمی و روحی و عاطفی خود با دیگران  را با واقع بینی بپذیرد .  کودکی که اعتماد به نفس و حرمت ذات کافی بدست آورد، با استقلال  و تفرد کامل روابط عاطفی و ارتباطی خود با دنیای بیرونی به شیوه ای که توآم  با درد و رنج نباشد، انتخاب می کند.
معیار سلامت و رشد کامل روانی در این مُدل غربی انسان اَمن،مستقل،خود دوست، خود پذیر و  دیگر دوست و دیگر پذیر است که با تکیه بر دو اصل لذت جویی و واقعیت گرایی به زندگی خود ادامه می دهد و البته که طبق قوانین اجتماعی و جامعه مدنی به حقوق دیگران و مرز بندی های اجتماعی با احترام برخورد می کند.  بطور خیلی خلاصه، زندگی انسان در این مُدل از وحدت و خودبینی کامل با  هستی  آغاز  شد و پس از گذر از چندین مرحله به استقلال و جدایی کامل خود آگاه از هستی و دیگران انجامید.  انسان این نمونه، در عالی ترین شکل رشد و تکامل خود، انسانی مسئول، منفرد، بی آزار، آزادیخواه و در صلح و آرامش با تنهایی خویشتن خواهد بود.  «اریک فروم» اندیشمند غربی در تجلیل از مُدل انسان کامل غربی، شبیه همتای شرقی خود مولانا می اندیشد و می گوید:
 «آگاهی از جدایی بشر، بدون ایجاد وحدت مجدد با عشق، مایه شرمساری است و از همین جدایی است که گناه و اضطراب شکل می گیرد.»
مدل تکاملی بشر در عرفان مولوی با این مفاهیم ویژه آغاز می شود.  اولا انسان دارای سه مرکز نفس،دل و روح است.
«نفس»، وجه اشتراک او با تمام موجودات مادی و موجود در هستی است، (بُعد حیوانی).  «روح» بُعد و وجه اشتراک او با ذات هستی و غیب الغیوب است. و «دل»  است که تمام ماجرای انسان با  آن سر و کاردارد و وجه ویژه او و ابزار خاص او در تلاش  به پیوست مجدد با ذات هستی است.
دل با انسان زاده نمی شود (مثل تولد روانی در روانکاوی غرب). در عرفان نیز دل انسان تولدی دارد،کودکی و جنینی دارد، مرض و سلامتی دارد.  دل در مکتب مولانا نیز یک مفهوم ارتباطی دارد و جایگاه عشق است . لغت قلب که از ریشه ی «تقلیب»  گرفته شده حکایت از حالی به حالی شدن دل، قابلیت انقباض و انبساط دل و وسعت و گستردگی دل دارد. دل وسیله ای است که انسان رابه تدریج از نفس رها و به روح و عالم غیرمادی رهنمون می کند. 
به عبارت بسیار ساده انگارانه که یقینا محدود به درک حقیرانه بنده از این مکتب وسیع و دقیق انسان سازی است، اگر از زاویه عرفان  به انسان نگاه کنیم:


کودک انسان در وحدتی کامل با هستی که ناخود آگاه است (که همان مرحله «اتیسم» روانکاوی است) به دنیا می آید، ولی مجهز به ابزاری است که به تدریج جدایی و تفرد و استقلال را طی می کند، اما در مرحله نهایی (که روانکاوی فاقد آن است) با گام نهادن بر نفس خویش و مرحله فنایی که در برابر و به وسیله عامل عشق صورت می گیرد به دوره ای از مستی گام نهد و این مستی او را چنان از مرزبندی های خود فراتر می برد که به نوعی «وصل خودآگاهانه با هستی» نائل آید.  و این مرحله وقتی به هوشیاری پس از مستی رسید و نوعی ثبات و «مقام» دست داد و «حال» به «مقام» بدل شد، انسان به وحدت مجددی با هستی که این بار خودآگاهانه است دست می یابد.
امتیاز این مکتب انسان سازی بر مکاتب غربی بسیار زیاد است که نه در بضاعت اندک علمی من می گنجد و نه در حوصله این نوشتار، ولی به طور خلاصه اگر انسان مدل غربی، در اوج سلامت و رشد، منفرد و جدا از دیگران و جهان هستی به مرگ و تنهایی خود می اندیشد،انسان و اصل در مکتب عرفان می تواند از طریق گسترش «دل» و عشق این نیروی جاذبه ی پایدار در هستی به ابدیت و وحدتی که در روح جهان هستی جاری است بپیوندد و در راه این پیوند، رنج های زندگی نه تنها مانعی به حساب نمی آیند، بلکه گاه ابزار مهیاساز این سیر و سفرند.
اگر بخواهیم موقعیت مولانا را در رابطه با روانشاختی انسان امروزی بررسی کنیم، صادقانه می توان گفت که مولانا مانند بسیاری از پژوهندگان طبیعت بشری پی برده که مشکل اصلی و مرکزی وجودی انسان از جدایی او از طبعیت و تضاد و تناقض شخصیت خود او بر می خیزد و علاج آن برقراری رابطه رضایت مندانه با همراهان و جهان هستی است و تنها وسیله آن «عشق» و گسترش دل است.  مولانا به خوبی دریافته است که احساس امنیت انسان فقط در رابطه برقرار کردن با همراهانش از طریق عشق و خلاقیت به دست می آید و این پیوند خودآگاه، چالش بزرگی است که انسان برای وصل مجدد با هستی پیش رو دارد.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان   چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن می شتافت   چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:4  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

حرف دل من دکتر شریعتی

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:19  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه

يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه

يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛

يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت

هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

  يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند

 واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده

من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام

 که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم

وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم

 الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

 زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:16  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

......... پارسايي از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر..... از دست دادن

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

 رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

  پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

  هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:14  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

این سوالی اشتباه است. باید طور دیگری پرسیده شود، "آیا تو کائنات را دوست داری؟" زیرا کائنات یک شخص نیست. نمی تواند تو را دوست داشته باشد. مرکزی ندارد، یا که می توانی بگویی، "همه جا مرکز آن است." ولی پدیده ای غیرشخصی است. یک پدیده ی غیرشخصی چگونه می تواند تو را دوست داشته باشد؟

ولی وقتی تو عشق می ورزی، کائنات پاسخ می دهد - مطلقاٌ پاسخ می دهد. اگر یک قدم به سمت کائنات برداری، کائنات هزار و یک قدم به سمت تو می آید؛ ولی این یک پاسخ است.

باید درک کنید که لائوتزو چه می گوید: که طبیعت جهان هستی زنانه است. یک زن منتظر می ماند، هرگز کاری را شروع نمی کند. مرد است که باید برود و آغاز کند. مرد باید بیاید و اظهار عشق کند و خواستگاری کند و ترغیب کند. جهان هستی زنانه است - منتظر می ماند. این تویی که باید اظهار عشق کنی؛ تو باید از آن خواستگاری کنی، تو باید رابطه را آغاز کنی و آنگاه کائنات بر تو می بارد - به روش های بی نهایت می بارد و به راه های بی نهایت ارضاء می کند. درست مانند یک زن: وقتی او را ترغیب کردی او بطور عظیمی بارش می کند.

هیچ مردی نمی تواند مانند یک زن عاشق باشد. مرد همیشه یک عاشق ناتمام است: هرگز تمام وجودش در عشق نیست. یک زن کاملاٌ در عشق است، عشق تمام زندگیش است، هر نفسش است. ولی او منتظر می ماند. او هرگز آغازکننده نیست؛ هرگز تو را تعقیب نمی کند - و اگر زنی تو را تعقیب کرد - هرچقدر هم که زن زیبایی باشد - از او خواهی ترسید.به نظر زنانه نمی آید. او بسیار خشن خواهد بود و تمام زیبایی اش به زشتی بدل می گردد.

زن منفعل است. این واژه ی منفعل passive و انفعالpassivity را به یاد داشته باشید.

 کائنات مادر است. همیشه بهتر است خداوند را "مادر" بخوانی تا "پدر". پدر زیاد با ربط نیست. کائنات مادر است: زنانه، در انتظار تو است - برای همیشه. همیشه در انتظار تو است - ولی این تو هستی که باید به در بکوبی. اگر در بزنی درخواهی یافت که بی درنگ به رویت باز می شود. ولی تو باید در بزنی. ولی اگر در نزنی به ایستادن کنار دروازه ادامه می دهی. جهان هستی آن را باز نخواهد کرد؛ او خشن نیست. حتی در عشق هم خشن نیست. برای همین است که می گویم پاسخ خواهد داد.

ولی سوال را اشتباه نپرس. نپرس که آیا کائنات مرا دوست دارد؟ کائنات را دوست بدار و درخواهی یافت که عشق تو چیزی نیست. کائنات به تو عشقی بی نهایت خواهد بخشید، عشق تو را با پاسخی بی نهایت برخواهد گرداند. ولی این یک پاسخ response است.

کائنات هرگز آغازکننده نیست؛ صبر می کند. و این زیباست که صبر می کند؛ وگرنه تمام زیبایی عشق ازبین می رفت.

ولی این سوال برمی خیزد، ربطی با ذهن شما دارد. ذهن انسان چنین عمل می کند: همیشه می پرسد، "آیا دیگری مرا دوست دارد؟" زن، همسر می پرسد، "آیا شوهرم مرا دوست دارد؟" مرد همیشه می پرسد، "آیا زنم، همسرم مرا دوست دارد؟" فرزندان به این فکر می کنند: "آیا پدر مرا دوست دارد؟ آیا مادر مرا دوست دارد؟" و والدین به این فکر می کنند که آیا فرزندان آنان را دوست دارند. شما همیشه در مورد دیگری سوال می کنید. یک سوال اشتباه می پرسی. در جهتی اشتباه حرکت می کنی. به دیوار برخورد خواهی کرد: دری نخواهی یافت. احساس آزردگی خواهی کرد، زیرا با دیوار برخورد خواهی کرد. خود همان شروع اشتباه است. باید همیشه بپرسی، "آیا زنم را دوست دارم؟"، "آیا شوهرم را دوست دارم؟"، "آیا فرزندانم را دوست دارم؟" " آیا پدرم را دوست دارم؟"، "آیا مادرم را دوست دارم؟" ولی همیشه از خودت شروع کن - آیا تو عشق می ورزی؟

 

و این است آن راز: اگر عاشق باشی، ناگهان می دانی که همه عاشق تو هستند. اگر عاشق زنت باشی، او تو را دوست خواهد داشت؛ اگر شوهر را دوست داشته باشی، او تو را دوست خواهد داشت. اگر فرزندانت را دوست داشته باشی، آنان تو را دوست خواهند داشت. شخصی که از دل خودش عشق بورزد از همه جا پاسخ دریافت می کند. عشق هرگز نمی تواند بی ثمر باشد. شکوفا خواهد شد.

ولی باید درست شروع کنی: در مسیر درست، وگرنه همه این سوال را دارند، "آیا دیگری مرا دوست دارد؟" و آن دیگری نیز همین سوال را دارد. آنوقت هیچکس عشق نمی ورزد، آنوقت عشق فقط یک افسانه می شود، آنوقت عشق از روی زمین ناپدید می گردد - چنین که شده است. عشق ازبین رفته است، فقط در شعر شاعران وجود دارد - افسانه ها و تخیلات و رویاها . هم اکنون واقعیت مطلقاٌ از عشق خالی است، زیرا با یک سوال خطا شروع کردی.

آن سوال را مانند یک بیماری ترک کن. آن را رها کن و از آن فرار کن و همیشه بپرس، "آیا من عشق می ورزم؟" و این یک کلید خواهد شد. با آن کلید می توانی هر دلی را باز کنی و با آن کلید، رفته رفته چنان هنرمندی می شوی که می توانی خود جهان هستی را با آن کلید بگشایی. آنوقت یک نیایش می شود. فقط اینطور بپرس، "آیا کائنات به تو دعا می کند؟" آنوقت به نظر احمقانه می آید: مسخره به نظر خواهد آمد: "آیا کائنات به تو نیایش می کند؟" آن را نخواهی پرسید؛ ولی نیایش چیزی نیست جز والاترین شکوفایی عشق.

تو به کائنات نیایش می کنی و آنوقت از همه جا نهرهای عشق را می یابی که به سمت تو جریان دارند. احساس ارضاشدن می کنی. کائنات خیلی دارد که به تو بدهد، ولی برای آن، تو باید باز باشی. و آن بازبودن فقط وقتی ممکن است که تو عشق بورزی: آنوقت باز می شوی. وگرنه بسته باقی خواهی ماند. و حتی کائنات نیز در برابر بسته بودن تو ناتوان است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 8:43  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

براي تو كه لياقتش رو داري مي‌فرستم  

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم.

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می‌خری؟

حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟

پوستر تمام‌رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می‌دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به گل‌های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته‌هاش ازت پول نمی‌گیرن

چرا وقتی رعدوبرق میاد تو زیر درخت فرار می‌کنی؟

می‌ترسی برقش بگیرتت؟

نه، اون می‌خواد ابهتش رو نشونت بده.

آخه بعضی وقت‌ها یادمون میره چرا بارون می‌یاد!

این‌جوری فقط می‌خواد بگه منم هستم

فراموش نکن که همین بارون که کلافت می‌کنه که اه چه بی‌موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم‌ساعت قدم‌زدن زیر نم‌نم بارون لک می‌زنه.

 

هیچ‌وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می‌کنن؟

 

او‌ن‌قدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی‌مونه و نابود میشن؟

ابرا رو می گم

هیچ‌وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره‌ذره وجودشو انرژی می‌کنه و به موجودات زمین می‌بخشه؟!

 

ماهانه می‌گیره یا قراردادی کار می‌کنه؟

برای ساختن یه رنگی‌کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می‌شه؟

بابت این کارش چقدر حقوق می‌گیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی‌یاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی‌کنیم؟

 

تا حالا شده به‌خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ‌ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می‌زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می‌تونی قشنگ‌ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل‌های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه‌تنها رنگشون پاک نمی‌شه، بلکه پررنگ‌تر هم میشن

 

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می‌کنه و می‌بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می‌سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی:

قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم بی‌عیب چقدر می‌ارزه؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!

قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال‌ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی‌هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می‌گیری؟

چی خیال کردی؟

 

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنا‌ب‌عالی به‌حساب حق و حقوق خودت می‌ذاری

تا اونجاکه اگه صاحبش بخواد می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانه‌مون با خدا پول بدیم؟

 

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی‌منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می‌فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی مي‌کنی!

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 8:37  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

کاش آدمها به جای اینکه متهمت میکردن دوست داشتن بلد نیستی کمی به کارهات نگاه میکردن

کاش چشمهاشون میدید اما افسوس که نمیتوانم به جای کسی ببینم

نمیدانم به چی میشه گفت دوست داشتن اما فکر میکنم دوست داشتن یعنی تمام لحظه ها به فکرش بودن یعنی براش تمام لحظه ها آرزوی خوشبختی کردن یعنی تمام لحظه ها آرزو کردن برای دیدنش شنیدن صداش یعنی زنده کردن خاطراتی که باهاش داشتی یعنی گریه کردن از دوریش یعنی دنبال بهانه بودن برای حرف زدن یعنی آرزو کردن برای نگاش کردن یعنی وقتی می بینیش قلبت تند بزنه یعنی وقتی داد میزنه سرت توهین تحقیر میکنه می سوزی می شکنی اما همچنان دوستش داری یعنی هر وقت چیزی میخوری که اون  دوست داره همیشه به یادشی یعنی وقتی می بینی باران میآد  نگرانشی مبادا خیس بشه مبادا سرما  بخوره یعنی هر روز براش دعا میکنی و از خدا می خوای یکی در خانه دلشو بزنه اما وقتی این دعا را میکنی یواشکی گریه میکنی که داری دلتو آتیش میزنی اما میدانی حالا که من خوشبخت نیستم خدایا اونو خوشبخت کن تا با خنده اون من هم بخندم

یعنی فقط یاد خوبی هاش میکنی یعنی دلت نمی خواد هیچ کس جای اونو تو دلت بگیره یعنی همیشه دوستت داشتن کاش می دانست کاش یک روزی بفهمه فقط خدایا اون روز من زنده باشم می ترسم آنقدر دیر باشه که نفهمه چقدر دوستش داشتم یعنی یک روز می فهمه.........

خدایا کمکم کن بپذیرم که اونی که دوستش دارم از من متنفره

خدایا کمکم کن سعی نکنم به اونهایی که برام عزیزن بفهمونم چقدر برام با ارزش هستن

خدایا کمکم کن خدایا خدایا خدایا

عزیزمن تو بگو دوست داشتن یعنی چی من فقط اینا را بلدم نمی گم خیلی بلدم اما همینو فقط بلدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 21:8  توسط یگانه عبدی شیراز  |