بانو

خودشناسی. زندگی. عشق. عرفان.

نامه اي به  معبود

خدايا معبودم  صدايم  را بشنو

خدايا  كمك كن تحمل كنم تحقيرها،‌توهينهاي بندگانت را

 خدايا كمك كن ترميم كنم دل شكسته ام را

خدايا كمك كن  گريه هايم چشمه اي شود كه  درونم را جلا دهد

خدايا كمكم كن  عشق زمينيم  را به عشق آسماني تبديل كنم

خدايا بصيرتم ده تا بتوانم تميز دهم  دامهايي كه شياطين برايم پهن نموده اند

خدايا كمكم كن گرماي عشق در قلبم هيچ گاه خاموش نشود

خدايا كمكم كن قلب شكسته ام را ترميم كنم و از نو زنده شوم

خدايا كمكم كن تا ثابت كنم موجودي ضعيف و شكننده نيستم

خدايا پرده هاي سياه را از چشمان محبوبم كنار بزن

خدايا كمكم كن تحمل كنم زهر نفرت محبوبم را

خدايا سپاسگزارم كه كمكم ميكني هر لحظه ببخشم بندگاني كه مرا متهم به چيزي ميكنند كه نيستم

خدايا سپاسگزارم كه فرصتي دادي تا عاشق باشم

خدايا تنها از تو ميخواهم و خودم را به تو مي سپارم

خدايا با نور رحمت و عشق خود  چشمها و دل محبوبم  را روشنايي بخش

خدايا  قلب محبوبم  را روشنايي بخش خدايا بگذار بار ديگر قلبش با گرماي عشق گرم و گرم تر شود

خدايا اي محكمترين تكيه گاه و پشتيبان پناهم ده كه سخت بي پناهم

خدايا خسته  ام از دروغ ،‌فريب ،‌ريا،‌خشم ،‌كينه،‌ تهمت ، توهين

خدايا ديگر نميخواهم  ببينم اين همه زشتي را خدايا در اين لحظات دردناك زندگيم دستم را بگير

خدايا كمكم كن دريابم به چه چيز بايد اعتراف كنم

خدايا ميخواهم  اعتراف كنم

اعتراف ميكنم عشقي مانند او نداشتم

اعتراف ميكنم دوستش داشتم و دارم

اعتراف ميكنم هر لحظه ميترسيدم او تركم كند

اعتراف ميكنم لحظاتي فراموش ميكردم تقدير دست تو است

اعتراف ميكنم گاهي شكايت ميكنم از تقديرم

اعتراف ميكنم  انسان بودن سخت است 

اعتراف ميكنم گاهي فراموش ميكنم هر اتفاق در زندگيمان  به دليل خاص ميباشد

خدايا معبودم تنها اجابت كننده دعاها  بهم فرصت بده تا بي گناهيم را ثابت كنم

خدايا او پشيمان از انتخاب و من سپاسگزار از عشقي كه در قلبم دارم

خدايا سپاسگزارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 10:0  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

 دلتنگم دلتنگ آفتاب عشق

دلم گرفته است دلم عجيب گرفته است به جا چنين ميرويم همه جا انگار جهنم شده بوي دشمني كينه نفرت ريا دروغ فريب تمام محيط  را پر كرده براستي چرا با خود با يكديگر چنين مي كنيم ؟؟؟

خدايا چقدر شيطان آسوده است و بيكار چقدر خرسند كه ديگر نيازي به كار كردن ندارد ،زيرا آنقدر ما رفتارمان شيطاني شده كه ديگر فراموش كرديم كه درون هر كداممان فرشته اي، گوهري زيبا به امانت گذاشته شده است

مدتي است كه هر روز هر لحظه تازيانه اي بر روحم ، نه جسمم فرود مي آيد هر روز تصميم ميگيرم كه فراموش كنم كه چه مي كنند! وقتي مي بيني آنهايي كه دوستت دارند چگونه مي شكنندت، آنها كه دوستت ندارند هم مي شكنندت اما با تفكرتي متفاوت!  براستي تفاوت ميان اين دو چيست؟؟؟؟؟؟؟؟ كسي كه دوستت دارد ميگويد من صلاحت را ميدانم پس حق دارم  كسي كه دشمن است مي گويد كه براي اينكه بتوانم بالا روم

آخر در كدامين كتاب قانون نوشته كه كينه ظلم دشمني زشتي حسادت حقارت بكاري !عشق خوشبختي ثروت شادي ميتواني برداشت كني !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به كدامين گناه مرا مي شكنند

باور كنيد كه تنها ميخوام عاشقانه نگاهتان كنم دوستتان داشته باشم پس مرا زير پا له نكنيد

باورم كنيد باور كنيد به واقع ميخواهم يگانه باشم باورم كنيد تمامي تلاشم را انجام ميدهم كه انسان باشم

بياييد فقط سعي كنيم انسان باشيم جداي هر دين و مذهبي بياييد براي معبود يكتا يك بنده كامل باشيم بياييد كشف كنيم تمام شگفتي هايي كه به ما عطا كرده

بياييد ذات و گوهر خودمان را پيدا كنيم بياييد خودمان را بشناسيم بياييد عيبهايمان را برطرف كنيم

خواهش ميكنم كمي دقيق تر نگاه كنيم بياييد از دريچه عشق يكديگر را نگاه كنيم بياييد به هم عشق هديه دهيم

خدايا كمكم كن تا ببخشم آنهايي كه مرا مي رنجانند

خدايا كمكم كن بي قضاوت همه را دوست داشته باشم

خدايا ما را ببخش كه فراموش كرديم ميتوانيم فرشته باشيم

خدايا ما را ببخش كه فراموش كرديم جايگاه ما كجاست ؟

خدايا كمكم كن تا موانعي كه بر سر راه  كامل شدنم هست پشت سر بگذارم

آنقدر دستان پر مهر خدا و گرماي عشقش را در زندگيم حس ميكنم و براستي نميدانم چگونه سپاس گويم اين همه لطف بي کرانت را  

پس تنها ميتوانم بگويم خدايا دوستت دارم و سعي ميكنم هر روز از دريچه عشق نگاه كنم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 10:3  توسط یگانه عبدی شیراز  | 

فروغ فرخزاد: 

كسی به فكر گل ها نیست

كسی به فكر ماهی ها نیست

كسی نمی خواهد

باوركند كه باغچه دارد می میرد

كه قلب باغچه در

زیر آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یك ابر ناشناس

خمیازه میكشد

و حوض خانه ی ما خالی است

ستاره

های كوچك بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاك می افتد

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آید

حیاط خانه ی ما تنهاست

پدر میگوید

از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خود رابردم

و كار خود را كردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید

لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ

وقتی كه من بمیرم دیگر

چه فرق میكند كه باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد كافی ست

مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

درآستان وحشت دوزخ

مادر

همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فكر می كند كه باغچه را كفر یك گیاه

آلوده كرده است

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهكار طبیعی ست

و فوت میكند به تمام گلها

و فوت میكند به تمام ماهی ها

و فوت میكند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

وبخششی كه نازل خواهد شد

برادرم به باغچه می گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها می خندد

و از جنازه ی ماهی ها

كه زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر می دارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می داند

او مست میكند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میكند كه بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او نا امیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندك و خودكارش

همراه خود به كوچه و بازار می برد

و نا امیدیش

آن قدر كوچك است كه هر شب

در ازدحام میكده گم

میشود

و خواهرم كه دوست گلها بود

و حرفهای ساده ی قلبش را

وقتی كه مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساكت آنها می برد

و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میكرد ...

او خانه اش در آن سوی شهر است

او در میان خانه مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی می سازد

اوهر وقت كه به دیدن ما می آید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادكلن می گیرد

او هر وقت كه به دیدن ما می آید

آبستن است

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تكه تكه شدن می آید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاك باغچه هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می كارند

همسایه های ما همه بر روی حوض های كاشیشان

سر پوش می گذارند

و حوضهای كاشی

بی آنكه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های كوچه ی ما كیف های مدرسه شان را

از بمبهای كوچك

پر كرده اند

حیاط خانه ما گیج است

من از زمانی

كه قلب خود را گم كرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می

ترسم

من مثل دانش آموزی

كه درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم

و فكر میكنم كه باغچه را میشود به بیمارستان برد

من فكر میكنم ...

من فكر میكنم ...

من فكر میكنم ...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم كرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز

تهی میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 10:0  توسط یگانه عبدی شیراز  |